
چشمهایم پرخون
دستهایم درخون
و گویی تشنه ام به خون
خون آنکه بشرمانه
هستی ام را بر باد داد
وچشمانم تنها نظاره گر بودند
و دستهایم گویی دیگر بر بدنم سنگینی نمیکنند
و از اشک و اشک و اشک و آه لبریزم
چه بلا ها بر سر خود نیاوردم
حال.....
زجه هایم رو به آسمان است
گویی آسمان بسان من میغرد
و اشکهایم روان
گویی آسمان همچو من میگرید
دیگر جانی باقی نمانده
و او میگفت:"این راز حیات توست "
و من در میان لخته های خون
بدرووود گفتم آنچه زندگی مینامندش .
نمیدونم این شعر از کجا اوومد! اما فوران کرد" روزهای پر از غم و غصه ای رو دارم پشت سر میذارم.
یا حق![]()