هرگز
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز دلم را نمی شکستی
اگر می دانستی که نگاهت به من راستی می دهد
نمی بریدی هرگز نگاهت را از من
اگر می دانستی تکیه گاه من هستی
جدا نمی کردی هرگز دستت را از من
اگر می دانستی تک ستاره آسمان دل من هستی
نمی کردی هرگز چشمانت را از من پنهان
اگر می دانستی که انتظار پایان دارد
نمی نوشتی هرگز انتظار را بر سر در قلبت
اگر می دانستی که فراموشت نمی کنم
نمی کردی هرگز فراموشم
اگر می دانستی که چقدر میفهممت
نمی نوشتی هرگز این حرفها را
اگر می دانستم بیوفا هستی
هرگز قلبم را تقدیمت نمی کردم
اگر میدانستم که چهره زشتت پشت نقاب هست
هرگز چشمانم را به صورتت نمیدوختم
اگر میدانستم معصومیتت تمسیل هست
هرگز عاشق نگاه معصومت نمی شدم
اگر می دانستم که وعده هایت دروغ هست
هرگز نمیگفتم همیشه عاشقت هستم
اگر میدانستم که ...

چشمهایم پرخون
دستهایم درخون
و گویی تشنه ام به خون
خون آنکه بشرمانه
هستی ام را بر باد داد
وچشمانم تنها نظاره گر بودند
و دستهایم گویی دیگر بر بدنم سنگینی نمیکنند
و از اشک و اشک و اشک و آه لبریزم
چه بلا ها بر سر خود نیاوردم
حال.....
زجه هایم رو به آسمان است
گویی آسمان بسان من میغرد
و اشکهایم روان
گویی آسمان همچو من میگرید
دیگر جانی باقی نمانده
و او میگفت:"این راز حیات توست "
و من در میان لخته های خون
بدرووود گفتم آنچه زندگی مینامندش .
نمیدونم این شعر از کجا اوومد! اما فوران کرد" روزهای پر از غم و غصه ای رو دارم پشت سر میذارم.
یا حق![]()
آن که رفت.....و دوست داشتمش........
به نام زندگی هرگز نگو هرگز
شب و روز به یاد تو بودم.
شب و روز به پشت پنچره لحظه شماری دیدنت را می کردم.
شب و روز به یاد تو به رخت خواب می رفتم .
شب و روز صدایت می کردم ...... .
شب و روز مواظب بودم که کسی نیاد تو را از من بگیرد .
زمانی که از کوچه دل به پنچره ی دلم نگاه می کردی. انگارکه آن زمان دنیا را بهم داده بودن.
می آمدم و می رفتم . می خواندم و می نوشتم از تو ....
می خوابیدم و بیدار می شدم و فقط نام تو را یاد تو را زمزمه
می کردم ........... .
ولی با این حال که رفتی وبا کسی دیگر نشستی . هنوز هم که هنوزه دوست دارم.
تو را به خاطره دوست داشتن دوست دارم .
تو را به حال همه کس که دوست نداشتم دوست دارم........ .

دیگه برگشتنم محاله............
به نام زندگی هرگز میگم هرگز![]()
می دونم یه روز میای سراغم که دیگه خیلی دیر
که دیگه فایده ی نداره چون این دفعه من رفتم و با کسی دیگه .....
و تو تنها شدی و بی کس.
چه دعای که نمی کردم برای رسیدن به هم ولی تو همشو خراب کردی
این بدون اگه زمانی دیدی من رفتم با کس دیگه ناراحت نشو
چون خودت اینجوری خواستی مثل خودت که به کنار یاری دیگر نشستی
دیگه پنجره ی دل هم بسته شد اونجا هم دیگه نمی تونی منو ببینی
مطمئن باش هرچی سرم آوردی امیدوارم که دنیا سرت بیاره
خدانگهدار فراموش شده ی عاشق

بعدازرفتنت !….
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
پس ازِ یک جستجوی نقره ای
در کوچ ه های آبی احساس
تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم
گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست
رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس
غروب
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من
باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک
برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی
خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم
خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی
تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد
شد
و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و
تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و
تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت
پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم

بنام بوجود آورنده بشر
با درودی پاک می آغازم این پیغام را:
مرغک خاطره ام را در آسمان اندیشه هایم رها می سازم تا شاید خبری برایم به ارمغان آرد ولی مرغک خاطره ام خواب آلود.